تبليغاتX
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
 

به تو تقدیم میکنم :


تمام احساسات درونم را که مشتاقانه تو را طلب می کنند .


به تو تقدیم میکنم :


لحظه لحظه های دلتنگی ام را که به وسعت تمام روزهایی است


که بی توسر کرده ام.


و به تو تقدیم میکنم :


عشق را که در تپشهای قلبم و در اشتیاق چشمان همیشه منتظرم یافتم.


این ارزشمند ترین هدیه من به توست . گوشه ای از قلبت پنهانش کن.


و با خورشید مهربانیت نگهبانش باش.


همیشه در خاطرم خواهی ماند


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

 


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
 
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
 
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
 
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
 
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید..
 


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


تنها ماندم...


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


بگذار عاشق بمانم...

بگذار عاشق بمانم...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير!  
  
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!  
  
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...  
  
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن!  
  
مي خواهم از عشق تو بميرم ...  
  
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن ...  
  
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن!  
  
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم..  
  
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن!  
  
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد ...  
  
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير  
  
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز!  
  
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن....  
  
به خدا خيلي دوستت دارم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن!  
  
 مجنون اين ليلاي خسته و دلشکسته باش ، اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت


خاطره ها می ماند


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت


می نویسم

مي نويسم ......

اري .... باز هم مثل هميشه براي تو مي نويسم ....

تويي كه مرا سرگردان دنياي قشنگ عاشقي كردي ،

تويي كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادي تا براي اولين بار براي تو بنگارد ،

تويي كه ديگرهيچ گاه نمي توانم از كنارت با بي تفاوتي بگذرم و

 انگاه كه تو اين كار را كردي بايد بگريم ،

تويي كه چيزي به من هديه كردي تا غمخوار و همدم تنهايي هايم باشد ،

تويي كه عشقي به من شناساندي تا اميد روشنايي فرداهاي تارم باشد ،

تويي كه فقط تو را از او مي خواهم و بس .

تويي كه هيچ در وصف مهرباني هاي بي پايانت نمي يابم ،

تويي كه نمي دانم جواب محبت هايت را چگونه مي توان داد ،

و تنها حرف و كلامي كه برايت مي يابم اين است :

با تمام وجودم دوستت دارم .


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


فریاد سکوت

         

شبهاي زمستاني قلبم را چراغي نيست و ظلمت روحم را،

روشنايي ودر انزواي تنهائيم كور سوي اميد را نمي بينم

چه بس شبها كه دلتنگي صورتم راشسته و خواهد شست

وچه بسيار روزهايي كه بي قرارت بودم ولي ...

غم هجران لحظه به لحظه به مرگ نز ديكترم خواهد كرد

وهيچ كس راز دلتنگيهايم را نخواهد فهميد وهيچ چيز برلب

نخواهم آوردچرا كه من گر فتار سنگيني سكوتي هستم كه

گويا قبل از هر فريادي لازم است        


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


دل شکسته

      

افسوس در اين سينه به جز رنجنديدم          در راه رفاقت به خدا گنج نديدم

ياري که در اين ره عمر چراغ ما بود              دردا  که از او هم به خدا هيچ نديدم

بروانه اگر لحظه اي قادر به سخن بود          مي گفت که از شمع به جز سوز نديدم

 

دوست آن هست که بگیرد دست......................... دوست در پریشان حالی و درماندگی                


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت


یادت ماد گریه هامو


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت


گور سرد عشقت

  گور سرد عشقت

 

دلم از دنیا گرفته است.

به دفتر خاطراتم پناه می برم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم.

امشب می خواهم از دلی بگویم که دیگر هیچ نقطه ای برای غاز را نخواهد دید؛ وکرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.

امشب به خاطر سر آمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی

امشب تمام ستارگان و سیارات رجزخوانان سوگواری خود را با من سر می دهند

امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست .

دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه کنان بر زمین سرد بی احساس می کوبم .

تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.

هر وقت خواستی ، با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو.

اما دیگر چه سود.

عشق تو گور سردی بود و من زندانی این دنیای تاریک بودم

هم اکنون از بند تو آزادم و در بند عشق اسیر


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


مرگ تنها چيزي است كه ما موفق نشده ايم انرا خدشه دار کنیم

  مرگ احساساتم نزديك است

 

 

 

دلم هواي مردن كرده است

 

ديگر اعتماد  بودن و ماندن را

 

                      هيچ اعتبار نيست

 

در شبي چنين خوني

 

           كه دلم پر شده از نفرت

 

كسي از ته دل فرياد مي زند

 

                       اين وحشت ايام را

 

در چشمانت فاجعه شهوت

 

                 حادثه اي ساده است

 

زخم عميق و گرم شكار تو شدم اي بي رحم

 

               در كام زخمگين كدام حرف اين نفرت را بگويم

 

من در اين روزگار وحشي

 

             از اين زخم خنجرها

 

                                به ستوه آمده ام

 

 

 

 

 

از عجايب زندگي اين است كه مرگ

 

درست وقتي ما را در مي يابد كه

 

آماده باشيم تا از يك زندگي

 

شيرين برخوردار شويم

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


مرگ من بيا در گوش من نجوا كن

ازهياهوي واژه ها خسته ام

 

من سكوتم را ازاوراق سفيد آموخته ام

 

آيا سكوت روشن ترين واژه نيست

 

هميشه در خلوت مرگ را مجسم ديده ام

 

آيا مرگ خونسردترين واژه نيست

 

تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم

 

شبي شايد امشب زير نور يك واژه خواهم نشست

 

و نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام خواهم كوفت

 

و هم زمان پايين آخرين برگ دفتر خاطراتم خواهم نوشت :

 

                                               پايان


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


زندگی

هيچوقت زندگي را اينقدر با عذاب نديدم

بخدا كم آوردم از دست اين زندگي

ديگه هيچ چيز منو سبك نميكنه

ديگه هيچ كس منو اروم نميكنه

همه از دستم خسته شدن

خونه واسم مثل زندون ميمونه

يكي ازم پرسيد نظرت در مورد زندگي چيه

اون موقع جوابشو ندادم

ولي الان ميگم

زندگي يعني گول زدن يعني فريب

همه يه نقاب زده اند يه نقاب زشت

جز من كه دل سادمو با هيچ چيز عوض نمي كنم

همه حرفها برنامه ريزي شده به همه يه جور ميگن

هيچكي مال تو نيست

ظاهر يه جوره تو باطن يه جور ديگه

خيلي سخته كه كه به هيچكي اعتماد نداشته باشي

فكر كني همه بهت دروغ ميگن

خدايا من خيلي تنهام

از همه متنفرم .....

من معصوم و پاك بودم

اما  زندگي چيزي جز سياهي واسم نذاشت

.......

 


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


ای لعنت بر خودم و این زندگیم

نمی خوام هیچکس بیاد سراغم

 

نمي دونم حرفهاي اين دلموبنويسم يا از اين اشكها بگم

نمي دونم چرا نميشه آخه خدا فراموش كردن همه چيز اينقدر يعني سخته

دلم نمي خواد كسي بياد وبلاگم كه بگه نميدنم چي بگم از اين حرفها

هيچكس نميتونه منو درك كنه كه چي ميگم

اونقدر دلم از اين دنيا از اين همه نامردي از اين زندگي نكبت بار گرفته

ميگن خدا سر نماز حرفهاي آدمو گوش ميكنه پس چرا اشكهاي منونمبينه

همه دروغ ميگن  از همون اول واسه همه زيادي بودم

ميگه از همه بريدم اما دروغ ميگه

آخه يعني يكم وجدان نداره  بياد ببينه چي دارم ميكشم

خودش ميدونه مشكلمو نميتونم به كسي بگم

حالا كه دارم اينارومينويسم اونقدر داغونم كه تموم آينه هاي اتاقمو شكوندم

ميگن ديونه شده  شايد.. نمي دونم اما از دست اين اشكام خسته شدم

دلم نمي خواست تو آينه خودمو ببينم كه چه جوري همه چي زود گذشت

آخه بي انصاف ....................................................همش يادم مياد اون كارا

به خودم ميگم  آروم ميشي يه روز خوب ميشي

 

.

.

مگه راحته يه روز بياي يه روز راحت بگي همه چي تموم مگه من از سنگم .مگه من احساس ندارم هرچند  ديگه شدم سنگ. ای لعنت بر خودم و این زندگیم.

لتللبیزسیزي لعنت به اين زندگي..


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


عشق من توی تو...

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش


گر بدانم که خواب تو را بيشتر خواهم ديد براي هميشه ديدن تو هرگز بيدار نمي شوم اگر بدانم که مردگان تو را بيشتر خواهند ديد براي هميشه ديدن تو قيد زنده بودن را خواهم زد


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم....

دوست دارم آنقدر اشک بریزم که ابرها پیش چشمم خجر شوند.

دوست دارم اسم قشنگت را روزی هزار بار بر در و دیوار بنویسم.

بگذار از تو بگویم و از تو بنویسم.

بگذار دلتنگیهایم را فریاد کنم.

دوست دارم واژه دوستت دارم را در بند بند وجودم حک کنم.

دوست دارم فرشتگان این کلام دوستت دارم تا اخرین نفس را برایت همیشه زمزمه کنند که شاید مرا یاد کنی و بدانی که همه ی دنیای منی .


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


**وخداوند عشق را آفرید**

سر تو بزار روشونم  و آروم بخواب گل بهار

من پيشتم تا خود صبح.........

اونقده بيدار ميمونم تا وقتي خوابت ببره..

وقتي ميخوابي بازم ناز نگاتو ميخرم........

كابوس   و زندون ميكنم خواب بد رو  ميسوزونم

مثل يه گنجيشك كوچيك آروم بخواب مهربونم

دست تو دستاي منه عزيز خوب نازنين....

چشماتو آروم رو هم بزار رو شاه پر ابرا بشين..

تا صبح برا شعر و غزل لالاي عشق ميخونم..

چشم اتو آروم رو هم بزار من اينجا بيدار ميمونم..

حافظ خواب تو ميشيم من و خداي خوب دل  چشم.. هاتو فردا ميبينم خوب بخوابي شبت به خير...


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


چگونه فراموشت کنم؟...

چگونه فراموشت کنم؟..
 
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه
 
پروردگارم دعا می کردم...
 
که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
 
 
 
چگونه فراموشت کنم؟..
 
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی
 
خاطرات مرده اند...
 
 
 
چگونه فراموشت کنم؟...
 
تو را که با تو معنای وجود را دانستم برای من ماندگاری تا لحظه ای که
 
خورشید عالم تاب بر دنیا
 
می درخشد. بی تو وجودم پوچ و فانی است.


 

نوشته شده توسط علی در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


جرم

جرم


اسم : گمنام

شهرت : گدای محبت

نام پدر : درویش تنها

نام مادر : سلطان غم

تاریخ تولد : سال غم واندوه

محل تولد : خواب های عشق

مدرسه : گمشده

جرم : به دنیا آمدن

تحصیلات : دانشگاه علوم عشق بازی

محکومیت : دوست داشتن

از دادگاه  : دل دادگان

به دنبال چه هستی : عشقم

در پایان صحبتی اگر داری بگو : به او بگویید دوستش دارم


 

نوشته شده توسط علی در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


باورم کن...

به نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت..لحظه های تلخی که در

نبودنت سپری شد..و لحظه های انتظاری که برای ديدنت به برگ های ورق

خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده می شود..برای تو می نويسم تو که برايم

عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني...

همه چیزبه پایان میرسد ..................حتی زندگی....اما آن بهاری که به پايان نمیرسه

               تويی!!!

تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم

میکشونه..روزها و شبهای بی شماری

را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..بعد از گذر از راه ها و

کوچه های بن بست به تو رسيده ام..اميد لحظه هايم بوده و هستی..

و من هم اکنون باورهای خسته ام را به دستانه مهربانت ميسپارم

اگر بی مقصد مانده ام ..و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم

پژمرده شده ..به معجزه عشق تو همه لحظه های سخت را به آخر می رسانم

نسيم معطر وجودت همه احساسم رازنده ميکند..و من عجيب از ته دل

احساس ميکنم به دل پاک و صبورت نيازمندم..

تقصير توئه که آرامش بخشی ..و با خوبی و محبت مرا عاشق و ديوونه

حضور بودنت كرده اي..ای کاش بگذاری تا هميشه در چشمان تو و نگاهت

زندگی کنم. ای کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخوانی...

و ببينی که چه قدر دوست دارم و هنوزم همان آرزوی هميشگی در دلم موج

می زند ...                        

           من انم كه  آرزوي با تو بودن ٬ براي تو بودن ٬‌ ر............ا     دار........د                

                                                                                      باورم کن..نازنینم


 

نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


دنیای من توی...

آری تمام دلم را

                     در صحن مقدس چشمانت

                                            شمع میکنم تا.....

               تا بدانی هنوز هم انتظارت می کشم...

                     تا بدانی هنوز هم دوستت دارم ..

                                  ای امروزم...

                                      فردایم را مگیر از من.


 

نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت


گفتن از تو

سپیدی رویت را به ابر گفتم گریست

زیبا یی چشما نت را به اهو گفتم گر یخت

طعم لبا نت را به قند گفتم از هم پا شید

لطا فت دستا نت را به گل گفتم خجل شد

سر خی گو نه ها یت را به شقا یق گفتم رنگش پر ید

زیبا یی رخت را به ماه گفتم پشت ابر پنهان شد

قا متت را به سرو گفتم خمید

عطر تنت را به شمیم جنگل ها گفتم باد ان را با خود برد

نر می گیسو انت را به گلبر گ گفتم رنگش پر ید

گر می صدایت را به امو اج گفتم خشکید

فدا کا ریت را به شمع گفتم شمع خا موش شد

گر می نو ازشت را به افتاب گفتم سرد شد

و ارامش با تو بودن را به دریا گفتم صدای امواج

دیگر در ان شنیده نشد

معنای لبخند تو را به اخرین ستا ره ی شب گفتم

از نظرم نا پد ید شد.


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت


صباح

چند صباحي است که قاصدکهاي خيالم را به نسيم يادت سپرده ام

 وبر بام دلم افتاب مهرت طلوع کرده است

راستي ايا تو از زلال باراني يا از چشمه مهتاب که

 دلهاي سنگي را حرير ميکني؟

ايا لبخند صبح تو را به دامان دشت

 انداخته که شب تيره روزان را روشن کرده اي؟

براستي تو کي هستي اي همه وجودم

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


هنوز هم ستایشت میکنم.....

 

آرزوهايم زير انبوهي از خاکستر هنوز نفس مي کشند...

 

 هنوز شعله ورند...

 

 نسيم مهرباني تو کي مي وزد؟؟

 

*********

 

چه کردي با من؟...

 

ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...

 

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

 

اما براي شنيدن چه کلامي؟...

 

مي خواهم بنويسم...

 

از تو..

 

از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

 

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

 

چه کردي با من؟...

 

چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

 

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...

 

آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...

 

مي خواهم بنويسم...

 

از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده..

 

هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم..

 

نمي نويسم چگونه مي پرستمت...

 

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...

 

مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...

 

اي که بي من قصد رفتن مي کني...

 

مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي..

 

چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..

 

ديگر نمي خواهم بنويسم ...

 

ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...

 

نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي...

 

نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...

 

اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد...

 

********

 

مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!

 

مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!

 

مي گويند اگر نباشي..

...

..

.

 

نگاه از من پنهان نكن!

 

آنها مي گويند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،

 

هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.

 

هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.

 

هنوز هم دستهايت را مي خواهم.

 

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م...ت...ا...ا...خ...ر...ی...ن...ن...ف...س...م...

 


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت